همواره شادمانه و شاداب و پرشکوه
چون نوشخند روشنی بامداد باش!
هان ای بهشت خاطره، ای زادگاه من!
سرسبز و جاودانه و بشکوه و شاد باش!
(شفيعی کدکنی)
مهربانی زبانی است
که نابينايان آن را میبينند و
ناشنوايان آن را میشنوند.
چون درخت فروردين پرشکوفه شد جانم
دامنی ز گل دارم بر چه کس بيفشانم؟
صد بهار گرمیزا سر زد از زمستانم
علی تنها در ميدان جنگ قهرمان نبود،
در همه جا قهرمان بود:
پاکی وجدان
جذابيت سحرآميز بيان
انسانيت راستين
حرارت ايمان
آرامش شکوهمند
ياری ستمديدگان
و تسليم حقيقت بودن، هر جا که رخ بنمايد
(از کتاب "امام علی، صدای عدالت انسانی"،
نوشته جرج جرداق)
خدايا به من
زيستنی عطا کن، که در لحظه مرگ
بر بیثمری لحظهای
که برای زيستن گذشته است
حسرت نخورم
و مردنی عطا کن، که بر بيهودگيش
سوگوار نباشم
خدايا چگونه
"زيستن" را تو به من بياموز
چگونه "مردن"
را خود خواهم آموخت
اگر تو فارغی از
حال دوستان يارا
فراغت از تو
ميسر نمیشود ما را
بيان کند که چه
بوده است ناشکيبا را
خطا بود که
نبينند روی زيبا را
گرفتم آتش دل را
خبر نمیداری
نگاه مینکنی آب
چشم پيدا را؟
هنوز با همه
دردم اميد درمان است
که آخری بود آخر
شبان يلدا را
ز حد بگذشت
مشتاقی و صبر اندر غمت يارا
به وصل خود
دوايی کن دل ديوانه ما را
مگر ليلی کند
درمان غم مجنون شيدا را
نبايستی نمود
اول به ما آن روی زيبا را
چو بنمودی و
بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
ببايد چارهای
کردن کنون اين ناشکيبا را
مرا سودای بت
رويان نبودی پيش از اين در سر
وليکن تا تو را
ديدم گزيدم راه سودا را
بيا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بيا ببين که در اين دم چه ناخوشم بی تو
چو روز گردد گويی در آتشم بی تو
دمی ز شربت وصلت ندادهای ما را
هميشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکين چنين کنی صنما
دو پای از دو جهان زود در کشم بی تو
پيام دادم و گفتم بيا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
درک زندگی تنها با نگاه
به گذشته میسر است،
اما زندگی کردن، تنها با
نگاه به آینده
(سورن کيرکگارد)
حقيقت ما را فرا
میخواند
غرق در خنده
معصومانه يک کودک
يا بوسههای يک
معشوق
اما ما درهای
عاطفه را به روی او میبنديم
و با او مانند يک
دشمن برخورد میکنيم
در زيبايی زندگی و خباثت آن نمیبيند
از دانایی و خرد دور افتاده
و روحش از مهر و عطوفت تهی است
(جبران خليل جبران)
