همان روز: سوم آذر 72،
چهارشنبه روزی بود که رخت از اين دنيا برکشيد. من صبح فردايش خبردار شدم. البرز میرفتم
و سال آخر دبيرستان بودم. دبير جبر برای صبح پنجشنبه ـ قبل از شروع کلاسها ـ
آزمون آمادگی کنکور گذاشته بود. داشتم از خانه بيرون میرفتم که از پدرم حالش را جويا
شدم (میدانستم که شب قبلش حالش بد شده بود) و او در گوشم نجوا کرد آنچه را که رخ
داده بود. هوا سرد و تاريک بود، باران میآمد اما نه آن بارانی که از زندگی سيرابت
میکند، آسمان تيره و تار بود، تا مدرسه گريستم.
سه ماه قبل: خانهشان
در مقصود بيک شميران بود. آن روز در خانهشان بودم و با پسرش و ديگر بچههای فاميل بازی میکرديم. پياده جايي میرفت، از من پرسيد که آيا دوست دارد همراهش
بروم، با اشتياق پذيرفتم. از کوچه باغهای شميران گذشتيم، آن روزها هنوز از باغهای
دستنخورده و جويبارهايی که در گوشت آواز
میخوانند، اثری باقی بود. با هم از آن کوچهها گذشتيم و از خيلی چيزها
حرف زديم، از تاريخ و از ادبيات. تاريخ بيستساله ايران را که در کتابخانه شخصیاش
داشت برای خواندن به من داده بود، من هم يکی دو کتاب از دکتر اسلامی ندوشن پيش او
داشتم. يادم میآيد همين چند ماه قبل بود که برای نخستين بار شعر "کوچه"
فريدون مشيری را برايم خوانده بود، در دفتر کاری که در خانه داشت، دفتر کاری که
اتاق زير شيروانی خانهشان بود، با يک کتابخانه بزرگ پر از کتاب.
چند سال بعد: به يادم نيست به چه مقصودی از همان مسير میگذشتم، اين بار بی او. ناخودآگاه به ياد شعر کوچه
افتادم:
بی تو مهتاب شبی باز
از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد
از جام وجودم ....
**********
نازنين مردی بود،
مهربان و دوستداشتنی.
خندهرو و شوخطبع
بود، میخنديد و میخنداند؛ و هميشه ـ جز آنگاه که از ستمگری و سبکسری، جور و جهل،
و نامردمی و نادانی آدميان، دلی آزرده و روحی زخمخورده داشت ـ لبخندی بر لبان داشت،
لبخندی که آميزهای از مهری پدرانه و شيطنتی کودکانه بود.
سخاوتمند بود، گرهگشايی
و ياريگريش برای همه بود، از خويشان و دوستان نزديک و دور تا کارگران ساختمانی
که در نزديکی خانهشان کار میکردند و او به هر بهانهای دلی از آنها شاد میکرد.
گويی از دريا نشانی داشت که بیچشمداشت میبخشد و از آفتاب که مهرورزی و گرمابخشیاش پايانی ندارد.
طبعی بلند داشت که او
را از حسابگريهای حقير بدور میساخت؛ در همان حال فروتن و خاکسار بود، و مشام معطر
جان را از تعفن تفرعن و تفاخر مصون میداشت. کودکان را بسيار دوست داشت، گويی آينهای
بودند برای زلالی و صفای باطنی و سادگی و بیآلايشی ذاتیاش.
با ادبيات مانوس بود،
میدانم که حميد مصدق در جرگه دوستانش جای داشت. هرازگاهی با رفيقان
شفيق گرد يکديگر میآمدند، هر يک ساقیای میشد و ياران را از شراب شعر پارسی
سرمست میکرد. به کوهستان هم علاقهای وافر داشت، گويی طبع بلندش در بلندای طبيعت
آرامش بيشتری میيافت....
**********
به باورم، میزيد اکنون،
در فردوسی که جز فرشتگان و فرشتهخويان را بدان راه نيست. يا شايد هم جايی در همين
نزديکیهاست، نشسته بر تخته سنگی در کوهساری؛ سرمست از هوای پاک کوهستان، فلوتش را
بدست گرفته و مینوازد.
و در حالی که بوسه باران و نوازش نسيم را بر گونه احساس میکند، و
آواز آب و نجوای نی را در گوش میشنود، با نگاه مهربانش نزديک شدن همرهان خسته را
نظاره میکند.
نظرات ( تعداد: 2 نظر )
از طرف علیرضا :
روحش شاد
سه شنبه، 18 دیماه 1386، 9:43 بعدازظهر